تحلیل فارن افرز نشان میدهد آمریکا به دلیل بحران جمعیتی چین و فرسودگی سریعتر رقبایش، موقعیت برتر خود در جهان را حفظ خواهد کرد.
برای بیش از دو قرن، تاریخ جهان داستان ظهور قدرتهای تازه بود؛ کشورهایی که با رشد اقتصادی، افزایش جمعیت و پیشرفت فناوری به رقبای قدرتهای مسلط تبدیل میشدند. اما به نظر می رسد دنیا دیگر در حال گذر از این فرمول ثابت است.
مایکل بکلی مدیر برنامه آسیا در موسسه تحقیقات سیاست خارجی، در یک یادداشتی در فارن افرز استدلال میکند که این دوران رو به پایان است. چین با بحران جمعیتی و مشکلات اقتصادی روبهرو شده، اروپا و ژاپن سالهاست از رشد سریع فاصله گرفتهاند و هند نیز با وجود جمعیت جوان، هنوز توان تبدیل شدن به یک ابرقدرت را ندارد.
در چنین جهانی، آمریکا نه لزوماً به دلیل قدرت گرفتن، بلکه به دلیل فرسودگی سریعتر رقبایش، همچنان در صدر باقی میماند.
در سال ۱۸۹۸، زمانی که قدرتهای اروپایی برای تقسیم سرزمینهای امپراتوری چین رقابت میکردند، لرد سالزبری نخستوزیر بریتانیا جهان را به دو گروه از کشورها تقسیم کرد: ملتهای «زنده» که با سرعت در حال پیشرفت بودند و ملتهای «در حال مرگ» که زیر بار فساد، عقبماندگی و ضعف اقتصادی فرومیرفتند.
او هشدار داد که برخورد این دو گروه میتواند جهان را به جنگهای ویرانگر بکشاند.
بیش از یک قرن بعد، به نظر میرسد جهان وارد مرحله متفاوتی شده؛ دورانی که در آن دیگر کشور تازهای با سرعت کافی برای برهم زدن توازن قدرت جهانی ظهور نمیکند.
چرا عصر ظهور ابرقدرتها به پایان میرسد؟
بکلی معتقد است که ظهور قدرتهای بزرگ در شکل امروزی، محصول انقلاب صنعتی بود. پیش از آن، اقتصادها رشد ناچیزی داشتند و افزایش تولید معمولاً با افزایش جمعیت خنثی میشد. اما انقلاب صنعتی این معادله را تغییر داد.
فناوریهای تازه، تولید انبوه و رشد سریع جمعیت به کشورهایی مانند بریتانیا، آلمان، آمریکا و بعدها ژاپن امکان داد ثروت و قدرت نظامی خود را همزمان گسترش دهند.
اکنون هر سه موتور اصلی ظهور قدرتها در حال ضعیف شدن هستند: رشد بهرهوری کند شده، جمعیت بسیاری از کشورها رو به کاهش گذاشته و کشورگشایی دیگر مانند گذشته راهی برای افزایش ثروت نیست.
نویسنده مقاله معتقد است حتی پیشرفتهای چشمگیر هوش مصنوعی نیز هنوز نتوانستهاند تحولی همسنگ انقلاب صنعتی ایجاد کنند. با وجود سرمایهگذاری گسترده در فناوری، رشد بهرهوری در اقتصادهای پیشرفته بهشدت کاهش یافته است.
از سوی دیگر، نزدیک به دوسوم جمعیت جهان در کشورهایی زندگی میکنند که نرخ زادوولد آنها کمتر از سطح جایگزینی جمعیت است.
نتیجه این روند، کاهش نیروی کار و افزایش شمار بازنشستگان خواهد بود؛ ترکیبی که رشد اقتصادی و قدرت نظامی کشورها را محدود میکند.
آمریکا چگونه بدون رشد چشمگیر، برتری خود را حفظ میکند؟
یکی از مهمترین استدلالهای بکلی این است که قدرت آمریکا را نباید تنها با مشکلات داخلی این کشور سنجید، بلکه باید وضعیت آن را با رقبایش مقایسه کرد.
آمریکا با بدهی سنگین، اختلافات سیاسی و رشد اقتصادی محدود روبهروست، اما بسیاری از رقبای آن وضعیت دشوارتری دارند.
برای نمونه، اندازه اقتصاد چین نسبت به اقتصاد آمریکا از حدود ۷۰ درصد در سال ۲۰۲۰ به ۶۴ درصد در سال ۲۰۲۴ کاهش یافته است. سهم ژاپن نیز در همین مدت از ۲۲ به ۱۴ درصد رسیده است.
اختلاف جمعیتی حتی چشمگیرتر است. طی ۲۵ سال آینده جمعیت در سن کار آمریکا حدود هشت میلیون نفر افزایش مییابد، درحالیکه چین نزدیک به ۲۴۰ میلیون نفر از جمعیت در سن کار خود را از دست خواهد داد.
آمریکا همچنین همچنان در فناوریهای پیشرفته، بازار مصرف، انرژی، نظام مالی و جایگاه بینالمللی دلار برتری قابلتوجهی دارد.
به تعبیر بکلی، جهان الزاماً شاهد قدرتمندتر شدن آمریکا نیست؛ بلکه بسیاری از رقبای آن سریعتر در حال از دست دادن توان رقابت هستند.
چرا چین نمیتواند جای آمریکا را بگیرد؟
چین همچنان یک قدرت صنعتی عظیم است. این کشور حدود یکسوم کالاهای جهان را تولید میکند و در صنایعی مانند خودروهای برقی، باتری، پنلهای خورشیدی و کشتیسازی موقعیت برجستهای دارد.
اما پشت این توان تولیدی، مشکلات عمیقی پنهان شده است.
اقتصاد چین برای حفظ رشد، به سرمایهگذاری و وامدهی گسترده وابسته شده؛ درحالیکه بازده این سرمایهگذاریها کاهش یافته است.
بحران مسکن نیز از سال ۲۰۲۰ حدود ۱۸ هزار میلیارد دلار از ثروت خانوارهای چینی را از بین برده است.
مشکل دیگر، کاهش مصرف داخلی و ضعف سرمایه انسانی است. تنها حدود یکسوم جمعیت در سن کار چین تحصیلات دبیرستانی را به پایان رساندهاند؛ موضوعی که حرکت اقتصاد از تولید ارزان به صنایع پیشرفته را دشوار میکند.
بحران جمعیت نیز این مشکلات را تشدید خواهد کرد. شمار سالمندان چین که اکنون نزدیک به ۳۰۰ میلیون نفر است، ممکن است تا سال ۲۰۵۰ از ۵۰۰ میلیون نفر فراتر رود.
هند هم با وجود جمعیت جوان و بازار بزرگ، با کمبود نیروی کار ماهر، ضعف زیرساختها و اشتغال غیررسمی گسترده مواجه است. بنابراین این کشور نیز فعلاً شرایط لازم برای تبدیل شدن به یک ابرقدرت همتراز آمریکا را ندارد.
جهان بدون قدرتهای نوظهور امنتر میشود؟
پایان ظهور قدرتهای بزرگ لزوماً به معنای پایان جنگ نیست. اتفاقاً نویسنده هشدار میدهد که دوران گذار ممکن است با بیثباتی بیشتری همراه باشد.
قدرتهایی که رشد اقتصادی و جمعیتی آنها متوقف شده، ممکن است برای جبران کاهش نفوذ خود به نظامیگری و تلاش برای بازپسگیری سرزمینها روی بیاورند.
جنگ روسیه در اوکراین و احتمال رویارویی چین بر سر تایوان از نمونههای این خطر است.
همزمان، کشورهای فقیر و بدهکار با جمعیت جوان اما فرصتهای شغلی محدود، بیشتر در معرض بحران، مهاجرت گسترده و فروپاشی نهادهای حکومتی قرار میگیرند. ناامنی اقتصادی نیز میتواند جریانهای افراطی را تقویت و دموکراسیها را تضعیف کند.
در این میان، آمریکا هم ممکن است با کاهش احساس مسئولیت نسبت به نظم جهانی، بیش از گذشته به اقدامات یکجانبه روی بیاورد.
بااینحال، بکلی چشمانداز امیدوارکنندهای نیز مطرح میکند: اگر دیگر قدرت تازهای برای کنار زدن ابرقدرت مسلط ظهور نکند، احتمال جنگهای بزرگ بر سر رهبری جهان کاهش مییابد.
پیری جمعیت نیز میتواند در بلندمدت دولتها را محتاطتر کند؛ زیرا جوامعی با نیروی کار کمتر، هزینههای بازنشستگی بیشتر و جمعیت مسنتر، توان و تمایل محدودتری برای جنگهای طولانی خواهند داشت.