سر و کله پاکستان از کجا پیدا شد؟

چهارشنبه 7 مرداد 1405 - 22:02
مطالعه 9 دقیقه
عاصم منیر فرمانده ارتش پاکستان
پاکستان در بحران ایران و آمریکا نقشی کلیدی ایفا کرد؛ نشانه‌ای از چرخش دیپلماسی جهان به سود قدرت‌های غیرسنتی.

فارن افرز در گزارشی نوشت: در هفتم آوریل، وقتی ضرب‌الاجل دونالد ترامپ برای دولت ایران نزدیک می‌شد و رئیس‌جمهور آمریکا تهدید کرده بود که اگر تهران تنگه هرمز را باز نکند، نابود خواهد شد، یک ژنرال پاکستانی تماس گرفت که از بروز فاجعه جلوگیری کرد.

فیلد مارشال عاصم منیر فرمانده ارتش پاکستان بر ترامپ و ایران فشار آورد تا جنگ را متوقف کنند. چند ساعت بعد، واشنگتن و تهران آتش‌بس را اعلام کردند.

ترامپ و عباس عراقچی وزیر خارجه‌ ایران به‌طور علنی از منیر و شهباز شریف نخست‌وزیر پاکستان، قدردانی کردند.

چند روز بعد، جی.دی ونس معاون رئیس‌جمهور آمریکا در اسلام‌آباد روبه‌روی مذاکره‌کنندگان ایرانی نشست و بیش از ۲۰ ساعت گفت‌وگو کرد؛ بالاترین سطح تماس مستقیم میان دو کشور از زمان انقلاب.

آینده این آتش‌بس، توافق رسمی توقف درگیری و مذاکرات مربوط به یک توافق گسترده‌تر همچنان به‌شدت نامطمئن است. با این حال، نقش میانجی‌گری پاکستان همچنان تحولی قابل توجه محسوب می‌شود.

اسلام‌آباد در میانه‌ خطرناک‌ترین بحران خاورمیانه، کاری را انجام داد که چین، فرانسه، آلمان، هند، بریتانیا و دیگر غول‌های ژئوپولیتیک از انجامش بازماندند.

در بیشتر دوران پس از جنگ جهانی دوم، معیارهای تبدیل شدن کشورها به بازیگران ژئوپلیتیکی اثرگذار تقریباً مشخص بود: قدرت نظامی و سیاسی بزرگ، وزن اقتصادی بالا، اعتبار در زمینه ارزش‌های لیبرال و توانایی گردهم آوردن قدرت‌های بزرگ دیگر.

پاکستان در هیچ مقطعی از تاریخش این معیارها را نداشت.

این کشور یک قدرت هسته‌ای در حاشیه نظم غربی بود؛ کشوری که بیشتر با بی‌ثباتی منطقه‌ای شناخته می‌شد تا حل‌وفصل بحران‌ها. اقتصادی محدود داشت و سابقه چندانی در زمینه دموکراسی لیبرال نداشت.

با این همه، در این بحران، اسلام‌آباد نقشی ایفا کرد که قدرت‌های بزرگ‌تر از آن ناتوان ماندند.

تلاش‌های اسلام‌آباد نشانه‌ای از تغییر گسترده‌تر در سیاست جهانی است.

ظهور پاکستان به‌عنوان میانجی یک بحران بزرگ، بخشی از تغییر گسترده‌تر در سیاست جهانی است. در دنیایی که رقابت قدرت‌های بزرگ، کارآمدی نهادهای سنتی بین‌المللی را کاهش داده، کشورهایی که زمانی بازیگران درجه دوم محسوب می‌شدند، اکنون نقش تازه‌ای در مدیریت بحران‌ها پیدا کرده‌اند.

پاکستان، قطر و ترکیه نمونه‌هایی از این دسته جدید هستند؛ کشورهایی که نه به دلیل قدرت اقتصادی یا نظامی، بلکه به دلیل توانایی ایجاد ارتباط میان طرف‌های متخاصم، به بازیگران مهم دیپلماسی بحران تبدیل شده‌اند.

توانایی این کشورها در ایجاد اعتماد میان طرف‌های رقیب و حفظ کانال‌های ارتباطی میان کشورهایی که حاضر یا قادر به گفت‌وگوی مستقیم با یکدیگر نیستند، به آن‌ها اجازه داده است در پرونده‌هایی مانند آزادی گروگان‌ها و تبادل زندانیان نقش میانجی ایفا کنند، برای باز شدن مسیرهای تجاری مذاکره کنند و زمینه گفت‌وگوهای سیاسی را فراهم آورند؛ اقداماتی که هدف اصلی آن‌ها جلوگیری از تبدیل بحران‌های محدود به درگیری‌های گسترده‌تر است.

البته همه این کشورها با معیارهایی که آمریکا معمولاً برای انتخاب و دسته‌بندی شرکای خود در نظر می‌گیرد، همخوانی ندارند؛ معیارهایی مانند سابقه دموکراتیک، ساختار حکمرانی لیبرال یا فاصله سیاسی از چین.

واشنگتن ممکن است همچنان بر این باور باشد که در رقابت با پکن باید بیشتر به متحدان سنتی و شرکایی تکیه کند که ارزش‌ها و اهداف راهبردی مشترکی با آن دارند.

اما اگر آمریکا بخواهد از گرفتار شدن در درگیری‌های پرهزینه در نقاط مختلف جهان جلوگیری کند، شاید ناچار باشد روابط خود را با کشورهایی که توانایی میانجی‌گری و کاهش تنش دارند، تقویت کند.

میانجی‌گری در لحظه‌ بحران

ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری خود تا حد زیادی از رویکرد سنتی دیپلماسی آمریکا فاصله گرفته و کمتر بر ائتلاف‌ها، نهادهای چندجانبه و ترویج ارزش‌های لیبرال در خارج از کشور تکیه دارد.

اما محدودیت‌های رویکرد سنتی آمریکا حتی پیش از بازگشت او به کاخ سفید نیز آشکار شده بود. ابزارهایی که واشنگتن و متحدانش برای اعمال نفوذ بر شرکا و مقابله با دشمنان به کار گرفته‌اند، از ایجاد ائتلاف‌های سیاسی و نظامی گرفته تا کمک‌های تسلیحاتی، تحریم‌های اقتصادی، نشست‌های دیپلماتیک و استناد به قوانین بین‌المللی، در پایان دادن به بسیاری از جنگ‌های سال‌های اخیر موفق نبوده‌اند.

بزرگ‌ترین نظام تحریمی غرب علیه یک اقتصاد بزرگ و میلیاردها دلار کمک نظامی نیز نتوانسته جنگ روسیه و اوکراین را که اکنون وارد پنجمین سال خود شده، متوقف کند.

اسرائیل و حماس نیز بارها در برابر فشارهای آمریکا و تلاش‌های دیپلماتیک شورای امنیت سازمان ملل مقاومت کرده‌اند و جنگ غزه نزدیک به سه سال ادامه یافته است.

همچنین ائتلاف‌های دریایی غرب نتوانسته‌اند حملات موشکی حوثی‌ها به کشتی‌های عبوری از دریای سرخ را به‌طور کامل متوقف کنند؛ حملاتی که تجارت در یکی از مهم‌ترین مسیرهای دریایی جهان را مختل کرده است.

جنگ در ایران تازه‌ترین نمونه از ناتوانی قدرت‌های بزرگ برای توقف منازعات بود. قدرت‌های اروپایی، با وجود آن‌که از پیامدهای اقتصادی سنگین بسته‌ شدن تنگه هرمز به‌شدت آسیب دیدند، فراتر از چند بیانیه‌ تشریفاتی و ابراز نگرانی، سهم چندانی در پایان جنگ نداشتند.

چین، با وجود نقش‌آفرینی در توافق احیای روابط ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳ و تلاش برای نشان دادن نفوذ فزاینده اقتصادی و سیاسی خود در خاورمیانه، در این بحران نقشی تعیین‌کننده ایفا نکرد.

هند نیز که سال‌هاست سیاست خارجی خود را بر حفظ روابط هم‌زمان با قدرت‌های مختلف بنا کرده، وارد این روند نشد.

در چنین شرایطی، پاکستان وارد میدان شد.

چند ویژگی که اهمیت آن‌ها در نظم جدید جهانی روزبه‌روز بیشتر می‌شود، پاکستان را به میانجی‌ مؤثر میان تهران و واشنگتن تبدیل کرد؛ کشوری که نه متحد رسمی هیچ‌کدام از دو طرف بود و نه در جایگاه دشمن آن‌ها قرار داشت.

نخستین ویژگی، توانایی اسلام‌آباد در حفظ روابط هم‌زمان با طرف‌های رقیب بود؛ کاری که بسیاری از قدرت‌های سنتی دیگر قادر به انجام آن نیستند.

پاکستان از یک سو روابط راهبردی نزدیکی با چین دارد و از سوی دیگر، همواره به دنبال حفظ رابطه‌ای پایدار با آمریکا بوده است؛ حتی در دوره‌هایی که واشنگتن به دلیل ملاحظات مربوط به هند، تمایل کمتری به این رابطه نشان داده بود.

اسلام‌آباد همچنین روابط نزدیکی با عربستان سعودی دارد، اما هم‌زمان به دلیل همسایگی جغرافیایی و پیوندهای مذهبی، کانال ارتباطی مهمی با ایران حفظ کرده است.

همین موقعیت میان دو سوی رقیب، پاکستان را به گزینه‌ای قابل‌قبول برای میانجی‌گری تبدیل کرد؛ زیرا در شرایطی که تهران و واشنگتن نمی‌توانستند به یکدیگر اعتماد کنند، هر دو طرف می‌توانستند این کشور را به‌عنوان واسطه‌ای بپذیرند.

پاکستان علاوه بر روابط دیپلماتیک، یک اهرم مهم دیگر نیز در اختیار داشت: قدرت نظامی معتبر. پیمان دفاعی میان اسلام‌آباد و ریاض به این معنا بود که اگر ایران حملات موشکی خود را به اهدافی در سراسر خلیج فارس گسترش می‌داد، پاکستان می‌توانست در صورت تشدید بحران، برای دفاع از عربستان سعودی وارد عمل شود.

ورود پاکستان به درگیری می‌توانست کشورهای مسلمان دیگری را نیز که تا آن زمان محتاطانه رفتار کرده یا در برابر حملات ایران خویشتنداری نشان داده بودند، به سمت مشارکت بیشتر سوق دهد.

چنین سناریویی می‌توانست تهدیدی جدی‌تر از حملات آمریکا و اسرائیل برای ایران ایجاد کند؛ زیرا ممکن بود تهران را در جهان اسلام منزوی‌تر کند.

با این حال، داشتن نفوذ و روابط گسترده، بدون رهبرانی که حاضر باشند ریسک استفاده از این ظرفیت‌ها را بپذیرند، ارزش چندانی ندارد.

میانجی‌گری همیشه با خطر همراه است؛ رهبران باید اعتبار سیاسی خود را در گرو موفقیت یک مسیر نامطمئن قرار دهند و در صورت شکست، ممکن است با هزینه‌های داخلی و آسیب به روابط خارجی کشورشان روبه‌رو شوند.

بسیاری از رهبران قدرت‌های سنتی که تصمیم‌گیری آن‌ها تحت تأثیر ساختارهای پیچیده بوروکراتیک وزارتخانه‌های خارجه قرار دارد، معمولاً برای چنین ابتکارهای شخصی و پرریسکی محتاط‌تر عمل می‌کنند. اما رهبری پاکستان چنین محدودیتی نداشت.

عاصم منیر حاضر شد اعتبار سیاسی خود را برای باز کردن یک مسیر دیپلماتیک نامطمئن هزینه کند؛ زیرا معتقد بود ترامپ همچنان ممکن است به دنبال راهی برای مذاکره و پایان دادن به تنش‌های منطقه‌ای باشد.

با این حال، پاکستان تا همین چند سال پیش در موقعیتی نبود که بتواند چنین نقشی ایفا کند. مشارکت این کشور در جنگ آمریکا علیه تروریسم، سال‌ها محل اختلاف میان اسلام‌آباد و واشنگتن بود.

پس از خروج آمریکا از افغانستان در سال ۲۰۲۱ نیز روابط دو کشور بیشتر تضعیف شد.

زمانی که منیر در سال ۲۰۲۲ فرماندهی ارتش پاکستان را برعهده گرفت و عملاً به یکی از مهم‌ترین تصمیم‌گیران کشور تبدیل شد، بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند پاکستان در مسیر افول قرار گرفته است.

این کشور هنوز نتوانسته بود رابطه خود با آمریکا را به‌طور کامل ترمیم کند، سیاست داخلی‌اش با بی‌ثباتی روبه‌رو بود، اقتصادش با خطر بحران مالی مواجه بود و با شورشی فزاینده روبه‌رو شده بود که به گفته برخی تحلیلگران، از سوی طالبان افغانستان حمایت می‌شد.

اما منیر مسیر متفاوتی را -به‌ویژه در سیاست خارجی- دنبال کرد.

او تلاش کرد روابط با واشنگتن را بازسازی کند و جنگ کوتاه هند و پاکستان در مه ۲۰۲۵ به نقطه عطفی در این روند تبدیل شد؛ زمانی که پاکستان در برابر رقیب بزرگ‌تر خود واکنش نظامی نشان داد.

این اتفاق به تقویت جایگاه منیر در نگاه ترامپ کمک کرد و زمینه شکل‌گیری رابطه‌ای نزدیک‌تر میان دو طرف را فراهم آورد؛ رابطه‌ای که در مقایسه با رهبران پاکستانی در سال‌های اخیر، سطح شخصی‌تری پیدا کرد.

هم‌زمان، پاکستان پیمان دفاعی خود با عربستان را تقویت کرد و کانال‌های ارتباطی با ایران را نیز گسترش داد؛ اقدامی که جایگاه منطقه‌ای اسلام‌آباد را افزایش داد و دامنه نفوذ دیپلماتیک آن را گسترده‌تر کرد.

ظهور میانجی‌های جدید

پاکستان تنها کشوری نیست که در سال‌های اخیر چنین نقشی را بر عهده گرفته است. کشورهایی مانند قطر، مصر و ترکیه نیز در بحران‌های مختلف به بازیگران میانجی تبدیل شده‌اند.

قطر که هم میزبان دفتر سیاسی حماس است و هم بزرگ‌ترین پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه را در اختیار دارد، در مذاکرات مربوط به آتش‌بس و آزادی گروگان‌ها و زندانیان میان اسرائیل و حماس نقش داشت.

مصر نیز با تکیه بر کنترل گذرگاه رفح -یکی از مسیرهای اصلی ورود کمک‌ها به غزه و خروج افراد از این منطقه- توانست بر روند مذاکرات اثر بگذارد.

ترکیه نیز با حفظ روابط هم‌زمان با واشنگتن، حماس، روسیه و اوکراین، توانست در مقاطعی نقش میانجی ایفا کند.

این کشور پیش‌تر میزبان مذاکرات میان روسیه، اوکراین، سازمان ملل و دیگر طرف‌ها بود؛ مذاکراتی که به توافق صادرات غلات دریای سیاه و جلوگیری از تشدید بحران جهانی غذا کمک کرد.

کاهش تنش در حملات حوثی‌ها به کشتی‌های عبوری از دریای سرخ نیز تا حدی حاصل تلاش‌های دیپلماتیک پنهان عربستان سعودی و عمان بود.

آمریکا نمی‌تواند این تغییر را نادیده بگیرد. سیاست خارجی واشنگتن برای دهه‌ها بر ایجاد شبکه‌ای از متحدان و شرکای نزدیک بنا شده بود؛ از اعضای ناتو و متحدان آسیایی گرفته تا شرکای کلیدی در مناطق مختلف جهان.

این مدل ائتلاف‌محور در دوران جنگ سرد و سال‌های پس از آن، زمانی که نظم جهانی باثبات‌تر بود، به آمریکا امکان داد بسیاری از بحران‌ها را مدیریت کند.

اما در سال‌های اخیر، همین رویکرد در جلوگیری از جنگ‌ها یا پایان دادن به آن‌ها در اوکراین، غزه و ایران با محدودیت‌هایی روبه‌رو شده است.

در جهان امروز، ایجاد ثبات فقط به قدرت نظامی و اقتصادی وابسته نیست؛ بلکه به توانایی ایجاد ارتباط میان طرف‌های رقیب نیز نیاز دارد؛ نقشی که پاکستان و دیگر میانجی‌های جدید تلاش کرده‌اند ایفا کنند.

برای آمریکا، تقویت روابط با این کشورها به معنای کنار گذاشتن متحدان سنتی نیست؛ بلکه ایجاد شبکه‌ای گسترده‌تر از روابط است که بتواند در بحران‌های آینده کارآمدتر باشد.

تجربه سال‌های اخیر نشان می‌دهد واشنگتن برای مواجهه با بحران‌های پیچیده آینده، به کشورهایی نیاز خواهد داشت که در چارچوب ساده دوست و دشمن قرار نمی‌گیرند، اما توانایی باز کردن مسیر گفت‌وگو میان طرف‌های متخاصم را دارند.

نظرات

© 1404 کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب زومان تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.