معمای پیچیده تهران و واشنگتن؛ میز مذاکره هم میدان جنگ شد؟
پس از امضای تفاهمنامه آتشبس میان ایران و آمریکا، انتظار میرفت دو طرف وارد مرحلهای از کاهش تنش و مذاکرات نهایی شوند. تشکیل کارگروههای مشترک، ازسرگیری نسبی صادرات نفت ایران، باز شدن دوباره تنگه هرمز و ادامه تماسهای دیپلماتیک نیز در نگاه نخست نشانههایی از پیشرفت این روند بود. اما همزمان، افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، تحرکات تازه کشورهای عربی، تغییرات در پرونده لبنان و فشارهای جدید درباره برنامه هستهای، فضای تصمیمگیری در تهران را بیش از گذشته با سوءظن همراه کرده است.
این آغاز مقالهایست که حمیدرضا عزیزی در Iran Analytica منتشر کرده است.
نویسنده معتقد است اکنون نگاه غالب در تهران این است که آمریکا و متحدانش میکوشند پیش از آغاز مذاکرات نهایی، مهمترین اهرمهای فشار ایران را یکییکی تضعیف کنند؛ به گونهای که ایران هنگام رسیدن به توافق نهایی، قدرت چانهزنی بسیار کمتری نسبت به پایان جنگ داشته باشد.
از نگاه تحلیلگران ایرانی، ایران پس از جنگ چهار اهرم مهم در اختیار داشت؛
- توانایی اثرگذاری بر امنیت تنگه هرمز
- نفوذ منطقهای بهویژه در لبنان
- ابهام درباره وضعیت ذخایر اورانیوم غنیشده
- امید به دریافت امتیازهای اقتصادی گسترده از جمله آزادسازی داراییها و سرمایهگذاری خارجی.
نگرانی اصلی این است که هر چهار اهرم بهطور همزمان در حال فرسایش باشند؛ نه از طریق جنگ مستقیم، بلکه با استفاده از روندهای دیپلماتیک و امنیتی.
چهار جبهه یک نبرد
نویسنده استدلال میکند که تهران اختلافهای کنونی را موضوعاتی جداگانه نمیبیند، بلکه همه آنها را بخشهایی از یک رقابت واحد تلقی میکند.
نخستین جبهه، تنگه هرمز است. برخلاف برخی برداشتها، هدف ایران صرفاً دریافت عوارض عبور کشتیها نیست. آنچه تهران میخواهد حفظ کند، جایگاه سیاسی و امنیتی است که پس از جنگ برای خود در این آبراه ایجاد کرده است؛ یعنی اینکه امنیت هرمز بدون در نظر گرفتن منافع ایران قابل تصور نباشد.
اما اقدام عمان و سازمان بینالمللی دریانوردی برای ایجاد مسیر جدید کشتیرانی در آبهای عمان، بدون هماهنگی با ایران، از نگاه تهران تلاشی برای کاهش همین اهرم است. هرچه کشتیهای بیشتری از مسیرهای جایگزین عبور کنند، اهمیت موقعیت راهبردی ایران نیز کاهش مییابد.
همزمان، آمریکا و کشورهای شورای همکاری خلیج فارس نیز در بیانیهای مشترک هرگونه تلاش برای اعمال کنترل یا دریافت هزینه از کشتیهای عبوری را رد کردند. در نگاه تهران، این موضعگیریها نشان میدهد که واشنگتن در تلاش است پیش از آغاز مذاکرات نهایی، معادلات امنیتی هرمز را به نفع خود تثبیت کند.
جبهه دوم، لبنان است. ایران تلاش کرده بود موضوع لبنان بخشی از تفاهمنامه آتشبس باشد تا اسرائیل نتواند بهطور مستقل فشار بر حزبالله را ادامه دهد. اما توافق جداگانه میان اسرائیل و لبنان، از دید تهران، این بخش از تفاهم را عملاً بیاثر کرده است. اگر دولت لبنان بهطور رسمی هرگونه اقدام بازیگران غیردولتی را غیرقانونی اعلام کند، ایران دیگر نمیتواند عملیات اسرائیل علیه حزبالله را نقض توافق آتشبس میان تهران و واشنگتن قلمداد کند.
سومین جبهه، حوزه اقتصادی است. آمریکا و کشورهای عربی اعلام کردهاند هرگونه همکاری اقتصادی گسترده، از جمله سرمایهگذاریهای وعده دادهشده، به تغییر رفتار منطقهای ایران، برنامه موشکی و فعالیتهای پهپادی آن وابسته خواهد بود. در حالی که این شروط در متن اولیه تفاهمنامه وجود نداشت، تهران این رویکرد را تلاشی برای افزودن مطالبات جدید پیش از اجرای تعهدات اقتصادی آمریکا میداند.
چهارمین و شاید مهمترین جبهه، پرونده هستهای است. ایران همچنان بر همکاری محدود و مرحلهای با آژانس بینالمللی انرژی اتمی تأکید دارد و معتقد است تا زمانی که موضوع آزادسازی داراییها، ترتیبات هرمز و مسائل منطقهای تعیین تکلیف نشده، نباید اطلاعات کامل درباره ذخایر اورانیوم غنیشده خود را در اختیار بازرسان قرار دهد.
منطق تهران این است که اگر محل و وضعیت ذخایر هستهای بهطور کامل مشخص شود، اما امتیازهای اقتصادی و سیاسی وعده دادهشده محقق نشود، مهمترین ابزار چانهزنی ایران از بین خواهد رفت. به همین دلیل، اختلاف بر سر زمان و دامنه بازرسیهای آژانس، صرفاً یک اختلاف فنی نیست؛ بلکه اختلافی بر سر این است که کدام طرف باید نخستین امتیاز را بدهد.
از مجموع این تحولات، نویسنده نتیجه میگیرد که از نگاه تهران، مذاکرات دیگر صرفاً درباره یک توافق هستهای یا آتشبس نیست؛ بلکه به رقابتی برای حفظ یا از دست دادن اهرمهای قدرت تبدیل شده است.
در این چارچوب، حتی روند دیپلماسی نیز بخشی از میدان تقابل تلقی میشود، نه صرفاً ابزاری برای پایان دادن به آن.
نگرانی از بازگشت جنگ
نویسنده معتقد است نگرانی تهران تنها به اختلافات بر سر مذاکرات محدود نمیشود. از نگاه بسیاری از مقامها و تحلیلگران ایرانی، مجموعهای از تحرکات نظامی، امنیتی و اطلاعاتی در هفتههای اخیر این تصور را تقویت کرده که آمریکا در حال آمادهسازی شرایط برای مرحلهای جدید از فشار است؛ حتی اگر قصد آغاز فوری یک جنگ تمامعیار را نداشته باشد.
نقطه عطف این تغییر، درگیریهای نظامی اواخر ژوئن بود؛ زمانی که آمریکا در واکنش به حمله به یک کشتی تجاری، مواضعی در خاک ایران را هدف قرار داد و ایران نیز با حمله به پایگاههای آمریکا در منطقه پاسخ داد. اگرچه دو طرف همچنان خود را متعهد به تفاهمنامه آتشبس معرفی کردند، اما از نگاه تهران، تکرار حملات محدود به خاک ایران میتواند به یک «رویه عادی» تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن آمریکا بدون ورود به جنگ گسترده، هر زمان لازم بداند از نیروی نظامی استفاده کند و انتظار داشته باشد ایران واکنشی محدود نشان دهد.
همزمان، افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه نیز بر این نگرانی افزوده است. استقرار ناوگروههای جدید، حفظ گزینههای نظامی روی میز و ادامه اظهارنظرهای مقامهای آمریکایی درباره آمادگی برای پاسخ به هرگونه اقدام ایران، در تهران این برداشت را ایجاد کرده که دیپلماسی ممکن است تنها فرصتی برای تقویت موقعیت نظامی آمریکا باشد، نه راهی برای حل اختلافات.
در داخل ایران نیز برخی تحولات امنیتی، از درگیری با گروههای مسلح در مناطق مرزی گرفته تا حملات سایبری و گزارشهایی درباره افزایش فعالیتهای نظامی آمریکا در اطراف ایران، به این نگرانی دامن زده است. هرچند هیچیک از این رویدادها بهتنهایی نشانه قطعی نزدیک بودن جنگ نیست، اما در کنار یکدیگر تصویری میسازند که از نگاه بخشی از حاکمیت ایران نمیتوان آن را نادیده گرفت.
حفظ اهرم فشار، بدون بستن درِ مذاکره
در چنین شرایطی، تهران با یک معمای پیچیده روبهرو است. اگر اجازه دهد اهرمهای فشارش بهتدریج از بین بروند، در مذاکرات نهایی دست پایین را خواهد داشت. اما اگر برای حفظ این اهرمها به اقدامات تندتر متوسل شود، ممکن است به نقض تفاهمنامه متهم شده و مسئول شکست دیپلماسی معرفی شود.
محورهای راهبرد کنونی ایران
به همین دلیل، نویسنده معتقد است راهبرد کنونی ایران بر سه محور استوار شده است.
- نخست، استفاده از فشارهای محدود و کنترلشده به جای تشدید رویارویی مستقیم. در این چارچوب، تنگه هرمز همچنان مهمترین ابزار فشار ایران محسوب میشود؛ ابزاری که میتواند هزینههایی برای آمریکا و بازار جهانی انرژی ایجاد کند، بدون آنکه الزاماً به جنگی فراگیر منجر شود.
- دوم، ملاحظات داخلی است. دولت ایران از یک سو مذاکرات را دنبال میکند، اما از سوی دیگر با فشار جریانهایی مواجه است؛ جریانهایی که معتقدند تفاهمنامه از ابتدا اشتباه بوده و آمریکا تنها از آن برای افزایش فشار استفاده کرده است. هر حمله نظامی یا هر شرط جدید از سوی واشنگتن، این دیدگاه را در داخل ایران تقویت میکند و فضای مانور دولت را محدودتر میسازد.
- سوم، تلاش برای حفظ همزمان دیپلماسی و قدرت بازدارندگی است. به باور نویسنده، تهران قصد ندارد میان مذاکره و تقابل یکی را انتخاب کند؛ بلکه میکوشد هر دو مسیر را همزمان پیش ببرد. این یعنی ادامه گفتوگوها، اما بدون واگذاری سریع امتیازهای هستهای؛ حفظ نقش خود در معادلات لبنان؛ مقاومت در برابر بازگشت کامل شرایط تنگه هرمز به وضعیت پیش از جنگ؛ و جلوگیری از آنکه همکاری اقتصادی کشورهای عربی به تغییر سیاستهای منطقهای ایران مشروط شود.
دیپلماسی؛ بخشی از میدان رقابت
جمعبندی نویسنده این است که ایران پس از جنگ، در موقعیتی دوگانه قرار گرفته است. از یک سو، باور دارد جنگ نشان داد میتواند هزینههای قابل توجهی به آمریکا و متحدانش تحمیل کند و همین موضوع واشنگتن را به پذیرش آتشبس سوق داد. از سوی دیگر، این نگرانی هر روز پررنگتر میشود که همان دستاوردها، بدون شلیک حتی یک گلوله، از طریق ترتیبات دیپلماتیک، امنیتی و اقتصادی در حال از بین رفتن است.
به همین دلیل، مهمترین ویژگی شرایط کنونی آن است که دیپلماسی دیگر در تهران صرفاً ابزاری برای پایان دادن به بحران تلقی نمیشود؛ بلکه خود به بخشی از رقابت راهبردی تبدیل شده است. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا مذاکرات ادامه پیدا میکند یا نه، بلکه این است که آیا ایران میتواند تا زمان دستیابی به توافق نهایی، اهرمهای فشار خود را حفظ کند یا در نهایت با گزینههایی محدودتر پای میز مذاکره خواهد نشست.