ترامپ چطور راه خروج را گم کرد؟
بنبست جنگ کوتاه؛ چرا آمریکا در ایران گرفتار شد؟
سالها دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا از رؤسایجمهور پیشین به دلیل کشاندن ایالات متحده به «جنگهای بیپایان» در خاورمیانه انتقاد میکرد. شاید جنگ او علیه ایران تا ابد ادامه پیدا نکند، اما اکنون به نظر میرسد خارج کردن ایالات متحده از درگیریای که دلایل زیادی برای پشیمانی از آن وجود دارد، برایش بسیار دشوار شده است.
این آغاز تحلیلی از لارنس فریدمن در فارنافرز است؛ استاد بازنشسته مطالعات جنگ در کالج سلطنتی لندن و نویسنده کتاب «درباره استراتژیستها و استراتژی».
او در این تحلیل که امروز در فارنافرز منتشر شده، استدلال میکند که مشکل اصلی آمریکا در جنگ با ایران نه گرفتار شدن در یک «جنگ بیپایان» شبیه عراق و افغانستان، بلکه افتادن در دام «مغالطه جنگ کوتاه» است؛ این تصور که برتری نظامی، فناوری و حملات برقآسا میتوانند خیلی سریع دشمن را وادار به تسلیم کنند.
به باور فریدمن، دولت ترامپ برای اجتناب از باتلاق جنگهای گذشته از اعزام گسترده نیروی زمینی پرهیز کرد و بر موشکها، حملات هوایی و هوش مصنوعی تکیه زد، اما همین راهبرد باعث شد واشنگتن ابزار کافی برای تحمیل نتیجه سیاسی دلخواهش را نداشته باشد.
او مینویسد که آمریکا میتوانست به ایران ضربه بزند، اما نمیتوانست آنچه را میخواهد بهزور به دست آورد. هدفهایی مانند تغییر رژیم یا پایان برنامه هستهای ایران نیازمند تسلیم سیاسی تهران بود؛ چیزی که با حملات هوایی صرف به دست نیامد. در نتیجه، جنگی که قرار بود سریع تمام شود، به یک وضعیت پیچیده و پرهزینه تبدیل شد.
بنبست
فریدمن اینطور تحلیل میکند که برخلاف ادعاهای مقامهای آمریکایی، جمهوری اسلامی ایران پس از حملات نهتنها فرو نپاشید، بلکه توانست خود را با شرایط جنگی تطبیق دهد و حتی از بحران برای تحکیم قدرت داخلی استفاده کند.
لارنس فریدمن از سمتی دیگر نیز به نقد سیاستهای ترامپ در این جنگ میپردازد: در سطح منطقهای و جهانی نیز پیامدهای جنگ به زیان آمریکا پیش رفت. بسته شدن عملی تنگه هرمز، یکی از مهمترین مسیرهای انتقال نفت جهان، به بحران اقتصادی و نگرانی از افزایش تورم دامن زد. آمریکا مجبور شد با محاصره متقابل و اقدامات دریایی به وضعیت پاسخ دهد؛ اما این اقدامات نیز مشکل را حل نکرد.
به باور نویسنده، ترامپ اکنون در وضعیتی دشوار قرار دارد. او برای توجیه آغاز جنگ نیازمند امتیازهای فوری از ایران است، اما واکاوی شرایط دو طرف نشان میدهد که تهران چنین ضرورتی احساس نمیکند؛ زیرا برای ایران، این جنگ جنبهای حیاتی و وجودی دارد، درحالیکه برای آمریکا چنین نیست. بنابراین، دست بالا در مذاکرات الزاماً متعلق به طرفی نیست که قدرت نظامی بیشتری دارد، بلکه به طرفی تعلق میگیرد که بتواند فشار اقتصادی و سیاسی را بیشتر تحمل کند.
با این حال، فریدمن تأکید میکند که ایران نیز در همه موارد در موقعیت بهتر قرار ندارد. اقتصاد کشور بحرانزده است اما این ضعفها الزاماً به معنای فروپاشی سریع نیست و حکومتها میتوانند در شرایط جنگی دوام بیاورند.
فهرست ویرانی
نویسنده این مقاله فارنافرز سپس به نحوه اجرای عملیات نظامی آمریکا میپردازد. از نگاه او، پنتاگون بیش از حد به میزان تخریب و تعداد اهداف نابودشده دل بست. مقامهای آمریکایی از هزاران هدف منهدمشده، نابودی سامانههای دفاعی، مراکز موشکی، پهپادی و فرماندهی ایران بهعنوان نشانه پیروزی یاد کردند.
فریدمن استدلال میکند که تخریب گسترده الزاماً به معنای موفقیت سیاسی نیست. اگر هدف فقط تضعیف توان نظامی جمهوری اسلامی بود، شاید عملیات موفق محسوب میشد؛ اما هدف واقعی بسیار بزرگتر بود: وادار کردن به عقبنشینی اساسی و حتی تغییر رفتار یا ساختار حکومت.
در مقابل، ایران از پیش برای چنین سناریویی آماده شده بود. حاکمیت برای جانشینی فرماندهان ترورشده برنامه داشت، فضای اطلاعاتی را محدود کرد، اعتراضات داخلی را کنترل کرد و همزمان توانست فشار متقابل ایجاد کند؛ از تهدید امنیت انرژی جهانی گرفته تا ادامه حملات موشکی.
به اعتقاد فریدمن، ایران در میدان تخریب با آمریکا برابری نکرد، اما در حوزه «هدف سیاسی» توانست توازن ایجاد کند. ساختار تصمیمگیری از هم نپاشید و تهران توانست هزینههایی به آمریکا و اقتصاد جهانی تحمیل کند. همین موضوع باعث شد جنگ به نوعی تساوی راهبردی برسد؛ هرچند دو طرف از نظر نظامی برابر نبودند.
درخشش تاکتیکی، شکست راهبردی
فریدمن در مهمترین بخش تحلیلش میان موفقیت تاکتیکی و شکست راهبردی تفاوت میگذارد. او مدعیست آمریکا در اجرای عملیاتهای سریع، پیچیده و دقیق مهارت فوقالعادهای پیدا کرده است. ترکیب هوش مصنوعی، اطلاعات پیشرفته و حملات همزمان امکان هدف قرار دادن سریع شمار زیادی از اهداف را فراهم کرده است.
اما مشکل اینجاست که موفقیت در نابودی اهداف نظامی الزاماً به تحقق نتیجه سیاسی منجر نمیشود. آمریکا فرض کرده بود ایران پس از ضربه اولیه توان مقاومت نخواهد داشت و احتمال کافی نداده بود که حکومت بتواند دوام بیاورد و ابزارهای فشار خود را فعال کند.
به نوشته فریدمن، واشنگتن خطر بستن تنگه هرمز را میشناخت، اما تصور میکرد جنگ آنقدر سریع تمام میشود که ایران فرصت چنین واکنشی پیدا نکند. همین خوشبینی افراطی باعث شد آمریکا وارد وضعیتی شود که نه میتواند پیروزی قاطعی اعلام کند و نه راه خروج آسانی دارد.
پاشنه آشیل قدرتهای بزرگ
او برای مقایسه به تجربه روسیه در اوکراین اشاره میکند؛ جایی که مسکو نیز تصور میکرد با برتری نظامی میتواند خیلی سریع دولت اوکراین را از پا درآورد، اما جنگ وارد مسیر دیگری شد. از نگاه فریدمن، این همان اشتباه مشترک قدرتهای بزرگ است: باور بیش از حد به فناوری و قدرت سخت، و بیتوجهی به واکنش سیاسی و مقاومت دشمن.
در پایان، نویسنده تاکید میکند که وقتی حمله اولیه نتیجه ندهد، گزینههای بعدی معمولاً ناخوشایند خواهند بود: یا باید وارد جنگی فرسایشی شد یا با طرف مقابل بر سر مصالحه مذاکره کرد؛ آن هم در شرایطی که قدرت برتر دیگر نمیتواند شروطش را دیکته کند.